دنیــــــــــــــــــــای آبی
دستها بالا بود. هرکسی سهم خودش را طلبید . سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید؛ سهم من یخ زده بود ! سهم من چیست مگر؟! یک پاسخ ! پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ! بازخوانی حسرت ها و امیدهای از دست رفته کاری بیهوده است من به فردا امید دارم..... و می دانم گذران لحظه ها از پیش تعیین شده است لحظه ها می گذرند و ما باید همانند بیننده ای به نظاره بنشینیم آنچه را می گذرد . سرنوشت از پیش رقم خورده است نباید غصه ای خورد.... من راز لحظه ها را می دانم و انتظار را دوست دارم.... برای آمدنی نو و تازه ...
چه کسي خواهد ديد مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش می دیدم شانه بالازدنت را (بی قید ) و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی
كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
انگار ولگرد شده بودم ! به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي ... به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت ... هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي !



و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم

| Design By : Night Skin |

