تبليغاتX
دنیــــــــــــــــــــای آبی
 
 
 
 

 

ركسانا از اول هم بيشتر از من شانس داشت. با اينكه 36 كيلو اضافه وزن داشت و همچين قيافه اي هم نداشت و حتي ديپلم هم نداشت زودتر از من شوهر كرد. آن هم با يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله كه كلي هم خر پول بود. ولي من بيچاره كه هم خوشگل بودم و هم خوش هيكل و تازه هم فوق ليسانس داشتم، پنج سال بعد از آن مجبور شدم از آنجايي كه نكند بتُرشم با يك بقال كچل خپل 38 ساله ازدواج كنم. من با غم و غصه هر روز پيرتر شدم و او با ليپوساكشن و عمل زيبايي و كلي آرايش و از اين جور حرف ها هر روز جوانتر. به خاطر همين هم شد كه شوهرم را با 13 ضربه چاقو كشتم.

نتايج اخلاقي داستان:
1-  ثروت بهتر از علم است.
daydreaming - New!
2- خوشگلي و خوش هيكلي ملاك ازدواج نيست. عشق و تفاهم مهم است.
love struck
3- از اينكه هيكل و قيافه بدي داريد ناراحت نباشيد. پس دكترها چه كاره اند؟
smug
4- مدرك را بگذاريد دم كوزه آبش را بخورد.
not worthy
5- اگر با زنتان تفاهم نداريد حتما در كلاس هاي دفاع شخصي ثبت نام كنيد.
peace sign
6- اگر يك مهندس جوان خوش تيپ 23 ساله خر پول هستيد، سر جدتان يك دختر خوشگل و خوش هيكل فوق ليسانس را بگيريد. لطفا رومانتيك بازي در نياوريد. جان انسان ها در ميان است.
sad
7- اميد بزرگترين موهبت الهي است در نتيجه حتما يك پسر مغز خر خورده اي پيدا مي شود كه خودتان را به او بياندازيد.
drooling
8- با آنكه كچلي يك بيماري بدخيم و مهلك نيست ولي با اين حال مي تواند عامل مرگ باشد.
nailbiting
9- سواد بالا هيچ تاثيري بر روي قوه چشم و هم چشمي آدمي نمي گذارد.
yawn
10- در آخر هم اينكه براي كشتن شوهرتان هيچ دليلي لازم نيست. مردها همه شان سر و ته يك كرباس اند. اگر نكُشيد ممكن است فردا برود و يك زن ديگر هم بگيرد
clownclown

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 
 
 

عکس استاد شهریار و مشیری

 

 
 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 
 
 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا                  بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

 

زندگی استاد شهریار به روایت دخترش

 

Image بيست‌و هفتم شهريورماه نوزدهمين سالروز درگذشت محمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار است. دختر شهریار : مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيش‌تر از مادرم با او مأنوس بودم و وقتي با او بودم، هيچ‌وقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم.

 به گزارش ايسنا، زندگي شهريار از زبان دخترش اين‌گونه روايت مي‌شود: «پدرم، سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار در تبريز متولد شده است. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بي‌شماري از خوان كرم او سير مي‌شده‌اند و فكر مي‌كنم، همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم صفاتي بود كه از پدرش به ارث برده بود. پدرم ايام كودكي را در قراء خشكناب و قيش قورشان گذرانيده و هيچ‌وقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته، فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده، آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام رويه براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود و بابا كه برنج دوست مي‌داشته، خطاب به رويه (رقيه) گفته است:

رويه باجي؛ باشيمين تاجي / آتي آت آتيه، منه وئركته (خواهر رويه (رقيه) تاج سر من هستي / گوشت را بده به سگ، به من كته برنج بده)

پدر درباره خاطرات ايام كودكي‌اش مي‌گويد: «روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود، خيره شده و شروع به خواندن شعر كردم.

سخنان موزوني كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند، كه ناگهان! پدرم مرا صدا كرد. به صداي بلند پدرم برگشتم. با حالتي تعجب‌آميز پرسيد: اين اشعار را كجا ياد گرفتي؟ گفتم كسي يادم نداده، خودم مي‌گويم. اول باور نكرد؛ ولي بعد از اين‌كه مطمئن شد، در حالي كه صدايش از شوق مي‌لرزيد، به صداي بلند مادرم را صدا كرده و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!»

يك‌بار ديگر در هفت‌سالگي شعر گفته است و آن هنگامي بوده كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود؛ ولي بعدا پيش خود احساس گناه كرده و گفته است:

من گنه‌كار شدم واي به من / مردم‌آزار شدم واي به من

در كودكي از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرد و تحصيلات مقدماتي را با قرائت «گلستان» پيش او فراگرفت و در همان اوان با ديوان خواجه الفتي سخت يافت. بعد از اين‌كه تحصيلات متوسطه را در مدرسه فيوضات و متحده به پايان رسانيد، در سال 1303 وارد مدرسه طب شد و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بود؛ ولي عشق و روحيه مخصوصش كه اصلا با پزشكي، مخصوصا با جراحي سازگار نبود، او را از تحصيل پزشكي بازمي‌دارد؛ چنان‌كه خودش مي‌گويد: «بعد از هر عمل جراحي كه انجام مي‌دادم، احساس ضعف مي‌كردم و حالم به‌هم مي‌خورد.»

بعد از ترك تحصيل به خراسان رفته و به ديدار كمال‌الملك - نقاش معروف - نائل آمد، و شعري نيز با عنوان «زيارت كمال‌الملك» به همين مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بود و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد خدمت بانك كشاورزي شد. در سال 1316 حادثه بسيارناگواري در زندگي‌اش روي داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نكرد. هم‌زمان با مرگ پدر، مادرش به تهران رفت و پرستاري پسرش را به عهده گرفت و بابا در كنار مادرش، خاطره مرگ پدر را كم‌كم فراموش مي‌كرده؛ ولي چون سرنوشت اساسا بازي‌هاي عجيبي دارد و به قول بابا «علي‌الاصول نوابع هميشه ناكام‌اند»، مدت‌ها بعد برادرش را نيز از دست داده و سرپرستي چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچك‌ترين آن‌ها چند ماه بيش‌تر نداشته و مانند يك پدر دلسوز از آن‌ها مواظبت كرده است. آن‌ها نيز محبت‌هاي عمو را هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنند و پدرم در اصل فرقي بين ما و آن‌ها قائل نبود.

بعد از بزرگ شدن بچه‌هاي عمويم و موقعي كه به اصطلاح دست هر كدام به‌ كاري بند شده و بعد از اين‌كه پدرم و مادرش را از دست داده، تنها خياطي‌اي را كه در تهران داشته، با وسايلش به بچه‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه‌دان لباس‌هايش به تبريز ‌آمده و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب مي‌شده، ازدواج كرده و علت ازدواج نكردنش تا سن 48سالگي، مسئوليتي بود كه در مقابل بچه‌هاي برادرش داشته؛ چنان‌كه مي‌گويد: «يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم».

بعد از ازدواج با مادرم در تبريز با شراكت خواهرش، خانه‌اي خريده كه در اين خانه من به‌دنيا آمدم و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است. من (شهرزاد بهجت تبريزي ) فرزند ارشد او هستم. تا آن‌جا كه ياد داريم، در تمامي گردش‌ها و يا شب شعرهايي كه مي‌رفت ـ حتي رسمي‌ترين آنها ـ مرا همراه خويش مي‌برد. هنگامي كه بدو وردش به هر مجلسي صداي كف ‌زدن‌ها فضا را مي‌شكافت و يا به هر جايي كه قدم مي‌گذاشت، مردم دورش را احاطه مي‌كردند، حس كنجكاوي كودكانه‌ام تحريك مي‌شد كه او كيست؟ و او را با پدر بچه‌هاي ديگر مقايسه مي‌كردم، كه چرا براي آن‌ها كسي كف نمي‌زند؟ يك شبم يادم هست كه از يكي از انجمن‌هاي ادبي برگشته بوديم. من در حالي كه دودستي پايين كتش را چسبيده بودم، با لحني كودكانه از او پرسيدم: بابا چرا مردم تو را اين همه دوست دارند؟ لبخندي زد، لحظه‌اي چند در چشمانم نگريست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام، هيچ‌وقت فراموش نمي‌كنم. بعدا مرا بغل كرد، صورتم را بوسيد و مدتي درباره شعر و شاعري با جملات ساده و در حالي كه سعي مي‌كرد براي من قابل فهم باشد، توضيح داد. از همان موقع شخصيت او در چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال احساس كردم با اشخاص عادي فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و براي آقا كه كارمند بانك كشاورزي بود، اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سرودن اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم، با اين‌كه خدمتكاري داشتيم و كسي بود كه از من مواظبت كند، ولي در غياب مادرم بيش‌تر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم، در آغوش او به خواب مي‌رفتم و او برايم لالايي مي‌خواند. يادم هست در اوقات بي‌كاري، زماني كه من از بازيگوشي خسته شده و در گوشه‌اي آرام مي‌نشستم، شعرهايي به زبان تركي كه برايم قابل فهم بود، به من ياد مي‌داد و بعد در هر مجلسي در حضور جمع از من مي‌خواست بازگو كنم.

مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيش‌تر از مادرم با او مأنوس بودم و وقتي با او بودم، هيچ‌وقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم. يك روز خوب يادم هست، در حدود ساعت 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع ساعت معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت، با تعجب پرسيدم: بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هي، دلم گرفته مي‌خواهم كمي قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفت و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اين‌كه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش راسته كوچه است، رسيديم، و از آن‌جا وارد كوچه فرعي تنگي شديم. كوچه‌ بن‌بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رورفته، و من كه بچه بودم، نق مي‌زدم و مي‌گفتم: بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي. بابا به آهستگي جواب داد: «عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدتي طولاني – يك ربع يا بيست دقيقه – به در نگاه كرد و فكر مي‌كرد.» شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد و قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شد و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم؛ ولي انگار اصلا من وجود نداشتم، تا اين‌كه مدتي بعد آرام گرفت. آه عميقي كشيد و در حالي‌كه چشمانش را پاك مي‌كرد، گفت: اين‌جا خانه پدري من است. من مدت چهارده سال اين‌جا زندگي كرده‌ام. بعد در طول همان كوچه به راه افتاديم و قسمت‌هاي مختلف خانه را از بيرون به من نشان داد. وقتي كه به خانه برگشتيم، شعري تحت عنوان «در جست‌وجوي پدر» سرود، كه فكر مي‌كنم يكي از با احساس‌ترين شعرهايي است كه به زبان پارسي سروده شده است.

در همان ايام بچگي كتابچه شعر بابا را ورق مي‌زدم و او بدون اين‌كه مانع شود، فقط مواظب بود كه كتابچه را پاره نكنم و با نگاهي محبت‌آميز مرا مي‌نگريست. در سنين پايين و مواقعي كه به مدرسه نمي‌رفتم، « حيدربابا» و شعرهايي تركي را كه برايم قابل فهم بود، به من ياد مي‌داد. كمي كه بزرگ شدم و سواد خواندن پيدا كردم، خودم كتابچه شعر او را مي‌خواندم و اشعاري را كه زياد دوست داشتم، حفظ مي‌كردم. پدرم معمولا تا پاسي از شب گذشته به عبادت و خواندن قرآن مي‌پرداخت و بعد از فراغت با خواندن كتاب‌هاي شعر و بيش‌تر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمي‌خوابيد؛ مگر مواقعي كه واقعا خسته بود. به همين جهت شب‌ها چراغ اتاقش هميشه روشن بود. يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم. بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم، كه در اين حال معمولا اشعاري كه مي‌سرود، زير لب زمزمه مي‌كرد و روي تك‌كاغذي كه در دست داشت، مي‌نوشت. نمي‌توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم، فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كرد؛ به طوري كه اگر در اين حال صدايش مي‌كردي، انگار از خواب بيدار شده است. وقتي او را در اين حال مي‌ديدم، به هيچ وجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم. ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود، داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواندن جديدترين شعرش مي‌كرد و بعد از من مي‌خواست كه بخوانم، و وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد، شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران، دور از خانواده گذرانيده، از عشق و از ناكامي‌هايش و اين‌كه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته، از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم. يادم هست چندين‌بار ضمن صحبت كردن با او، بدون اين‌كه گذشت زمان را احساس بكنم، متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود. بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول مي‌شد و من نيز اتاق را ترك مي‌كردم.

چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال، خواهرم (مريم) و دو سال بعد، برادرم (هادي) به‌دنيا آمد. مواقعي كه دورش جمع مي‌شديم و بچه‌ها از سر و گوشش بالا مي‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما، براي هر كدام شعرهايي مي‌گفت؛ چنان‌كه براي خواهرم مريم در سن دوسالگي، بر وزن «حيدربابا» گفته:

حيدربابا جنقلي مريم گوزه‌ل دي / هيچ بيلميرم، غزالدي يا غزل دي

گوللراونون ايا قنيدا، خزه‌ل دي / دود اقلاري، شرينليقدان، شاقيلدار

گوزه‌ل كهليك اوني گورسه ققيلدار (حيدربابا مريم كوچولو خيلي قشنگه / هيچ نمي‌دانم مريم غزال است يا غزل است / گل‌ها زير پاي او مثل برگ پاييزي ريخته شده است / لب‌هايش از شيريني شاد و خندان است / اگر كبك او را ببيند، به صدا درمي‌آيد)

و يا برادرم هادي را بغل مي‌كرد و ضمن بوسيدنش مي‌گفت:

منيم اوغلوم هادي دي / هادي انون آدي دي / ميوه لرين دادي دي (هادي پس من است / اسم پسر من هادي است / مثل ميوه شيرين و بامزه است)

در زندگاني خصوصي، آدمي بسيار بخشنده بود. غير از كمك‌هاي مالي، وسايل شخصي‌اش را نيز مي‌بخشيد. قلبي رئوف و مهربان داشت. بسيار احساساتي و حساس بود و خيلي زود تحت تأثير قرار مي‌گرفت. از مرگ دوستانش خيلي متأثر مي‌شد؛ چنان‌چه وقتي مرگ صبا دوست نزديكش را به وي اطلاع دادند، اشك در چشمانش جمع شد. معمولا بعد از اتمام هر شعر دوست داشت كه اعضاي خانواده دورش جمع شوند تا شعرش را بخواند. او هيچ كينه‌توز نبود. ماديات برايش هيچ ارزشي نداشت. معمولا غرق در افكار خود بود و با عالم خارج چندان كاري نداشت. در تهران و در موقعي كه تنها بود، دوستي به نام آقاي زاهدي داشت كه بهترين مونس او بود و همين آقاي زاهدي تعريف مي‌كند «روزي سرزده وارد اتاق شهريار شدم و او را ديدم كه با حالتي پريشان چشمانش را بسته و به حضرت علي (ع) متوسل شده است. تكانش دادم و پرسيدم اين چه حال است كه داري؟ و او بعد از چند نفس عميق كشيدن با اظهار قدرداني گفت: تو مرا از غرق شدن نجات دادي. گفتم: انسان كه توي اتاق خشك و بي‌آب غرق نمي‌شود. شهريار كاغذي به من داد كه ديدم اشعاري سروده كه جزو افسانه شب به نام سمفوني درياست». بعدا خود بابا توضيح داد آن‌چنان دريا را در خيالم مجسم كرده بودم كه احساس مي‌كردم غرق مي‌شوم. آري او موقع گفتن شعر، اين‌چنين تحت تأثير خيالش واقع مي‌شد. به موسيقي آشنايي داشت و زماني نيز سه‌تار مي‌نواخت؛ ولي از وقتي به تبريز آمده بود، اين كار را كنار گذاشته بود. دلخوشي‌اش بيش‌تر ياد ياران قديم و لحظاتي بود كه با آن‌ها داشته؛ چنان‌كه خودش مي‌گويد:


به پيري آن‌چه مرا مانده است، لذت ياد است / دلم به دولت ياد است، اگر دمي شاد است

پدرم بسيار پاكدل و ساده بود و اگر كسي به كمك نياز داشت، تا آن‌جا كه برايش مقدور بود، از كمك به او دريغ نداشت. موقع شعر خواندن، قيافه‌اش همراه با موضوعات شعري، تغيير مي‌كرد و گاهي ديده مي‌شد كه در مواقع حساس شعري، اشك در چشمانش جمع مي‌شود و بغض گلويش را مي‌گيرد و شنونده را بسيار تحت تأثير قرار مي‌دهد. در موقع عصبانيت و موقعي كه خلافي از بچه‌ها سر مي‌زد، سعي مي‌كرد حتي‌المقدور عصبانيتش را فرونشاند و يا اگر عصباني مي‌شد، به فاصله خيلي كم دوباره در قالب يك پدر مهربان درمي‌آمد و با محبت بيش از اندازه، جبران عصبانيتش را مي‌كرد.»


پي‌نوشت: اين مطلب از كتاب «از بهار تا شهريار» تأليف حسنعلي محمدي نقل شده است.

 

در ادامه مطلب میتوانید شعر معروف حیدربابیه سلام را با ترجمه و توضیح دریافت نمایید.

حیدر بابیه سلام در ادامه مطلب

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا ادامه مطلب | 
 
 
 
  سلام عزیزان

در این پست میخوام چندتا شعر از استاد بزرگ یحیی شیدا که پدر بزرگ من هم هست و من خیلی بهش افتخار میکنم رو برای شما ارائه بدم.

استاد يحيي شيدا

یک شعر زیبا از استاد یحیی شیدا

 

آی ساری کوینک

آي خسته قوش آواره گزيرسن بو دياري
زنداندي قفسدي چمني باغي باهاري

گوزله اوزوي آوچي دير هرياني بويوردون
قوزغون کيمي دوردگوزلوگزيرکورپه شکاري

فرصت داليسيجا گزيري ال يئري تاپسا
ويران قوياجاق يوردونو آي کوينگي ساري

تيک اوز يوواني قويما سنه ال تاپا اووچي
سن بو يووانين صاحبي سن قان يئنه باري

جهد ايله کي جان قورتاراسان اووچي اليندن
دوشسن تورا فرياد ائله مه چک بو فشاري

گولشنده کي يوخ ذوق و صفا آي ساري کوينک
قاچ قاچ بو يئرين زهريليدير داري نداري

ديلله نسن اگر اووچي ائدر قانينا قلتان
اوچسان آ يازيق تير جفا قلبيني ياري

مين فيرتينا قالخيب دويه جک باشينا طوفان
هر کيمده اولا داغ کيمي دونيادا وقاري

گلسه باشيوا درد و بلا داغ کيمي دور باخ
آيديندي بو سوز توستو گئده ر گويچگه ساري

ايستر سني صياد اوزونه رام ائده اما
ايغو دو گوره ر آج تويوغ البته کي داري

بو ياخشي مثل دير کي بيزم ائلده دئميشلر
بير باخ آشاغي باخما اوزوندن ده يوخاري

غم غصه کيچيک قلبيني کر دويسه سيخيلما
بو گوند ه کئچر آخيري غملر ده قئتاري

اوندا کي چيخار گون ياييلار عالمه بيردن
اوندا کي قارا دان يئري صبح اولجاق آغاري

داغي داشي آسوده خياليله گزه رسن
گولشنده نه شاختا گوره سن داغدا نه قاري

ظولمون ائوي ويران اول و ظاليم دوشر الدن
قان دورماز اگر کسه پيچاق قيرسا داماري

بختين قاپيسي ايندي قيفيللانسا داريخما
هر بير قيفيلين واردي طبيعت ده آچاري

اوز جانيويلن اوناما بو عرصه ده شيدا
ليلاج دغلبازيله قيزديرما قوماري

.

گفتني است استاد يحيي شيدا در سال 1303 هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود.

پدرش مرحوم حسن يوزباشي چرندابي از مجاهدين مشروطه و از محله چرنداب تبريز بود.

وي از سال 1327 همکاري خود را با مطبوعات آغاز کرد و در نخستين قدم در روزنامه « آذر مرد» به عنوان سر دبير مشغول به کار شد.

استاد ، مدتي در مدرسه طالبيه تبريز رشته علوم ديني را تحصيل کرد ، او به زبانهاي آلماني، عربي، ترکي و فارسي آشنايي کامل دارد.

وي عضو انجمن نويسندگان باکو بوده و داراي دکتراي افتخاري ادبيات از اين مرکز دانشگاهي است.

از آثار و تاليفات وي مي توان فرآورده ها، در زواياي تاريخ « نثر» ، « تلواسه ها » ،  قصايد ، غزليات ، پسر خان ( رمان ) ، درياي متلاطم ، جنايات زن يا شاهکارهاي طبيعت (در زواياي ادبيات ) ، ادبيات اوجاغي در سه جلد ، اودلار وطني، اودلي سوزلر ، اون جزوه، ميرزا علي معجزين  «ياپيلماميش» شعر لري و بي ريانين اورهک سوزلري اشاره کرد.

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 
 
  سلام دوستان

این بار توو این پست براتون شعرهای ترکی گذاشتم

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 
دولانوردی گئجه لر کوچه ده بیر دیوانه ------------------- آغلیوردی دانشوردی بو سوزی جانانه
بار الها بو سنیق قلبیده وردیم سنه یر ------------------- سنکی گلدون چکیلوب قالمادی بیر بیگانه
شرف مقدموه نفسیمی قربان کسدیم ------------------- بلی هر بزمیده قربان کسیلر سلطانه
بیت الاحزاندا تجلا ایلدی جلوه نور نور ------------------- حسنون دن ایشیقلاندی سینیق ویرانه
یدّی دفعه ایلدیم شمع وصالونده طواف ------------------- نجه کی باشینه شمعون دولانار پروانه
سنکی گلدون منه یر قالمادی ویرانمده ------------------- چیخدیم اودن او اوی بذل الدیم مهمانه
سنون عشقوندی سالیب چوللره آواره منی ------------------- نه اویم واردی بو عالمده نه بیر کاشانه
ایندی سلطان بقایم بو فنا ملکون ده ------------------- غبطه ایلله بو دیوانیه مین فرزانه

 

اگه بازم شعر ترکی می خواین یه سر به ادامه مطلب بزنین.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا ادامه مطلب | 
 
 
 
 

اگه از این حلقه ها میخواین برین ادامه مطلب

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا ادامه مطلب | 
 
 
 
 

مدل مو

می خوام موهامو این مدلی بزنم. بهم می آد؟؟؟

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 
 
  عکسهای FASHION

بقیه در ادامه مطلب...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا ادامه مطلب | 
 
 
 
 

اگر می‌خواهید بدانید این صد چهره مشهور چه ماشینی سوار می‌شوند، این فهرست را از دست ندهید: 


1- محمدرضا گلزار --- BMW

2- محمدرضا شریفی نیا --- زانتیا و سیناد

3- تهمینه میلانی --– پرادو

4- مسعود ده نمکی --– پژو 206

5- پرویز پرستویی –-- پرشیا

6- بهرام رادان --– لندکروزر

7- پوریا پورسرخ --– پاترول

8- علی لهراسبی --– پرادو

9- کامبیز دیرباز –-- کوراندو

10- محمد اصفهانی --– تویوتا کمری و سوناتا و پژو 405

11- سید جواد هاشمی --– آزرا

12- فیروز کریمی –-- آزرا

13- امین حیایی –-- رنج رور

14- نفیسه روشن –-- رنو PK

15- حسین رضازاده –-- ماکسیما

16-رضا رشیدپور --– تویوتا کمری

17- محمدرضا فروتن --– پژو 206

18- نیکی کریمی –-- پاترول

19- شهاب حسینی --– ریو

20- محمود شهریاری --– ماکیسما و ماتیز

21- طناز طباطبایی --– اپل کورسا

22- امین تارخ --– پرادو

23- مهدی سلوکی –-- پرشیا

24- حمید گودرزی --– سانتافه

25- حسن پورشیرازی –-- مگان

26- حامد کمیلی –-- پاترول

27- حمیدرضا پگاه –-- پژو 206

28- حسین رفیعی –-- رونیز

29- رضا صادقی --- پژو 206

30- سعید راد --- کوراندو

31- زیبا بروفه --- پژو 206

32- حسن جوهرچی --- پژو 206

34- علی نصیریان --– ورنا

35- پانته آ بهرام --- پراید

36- مریلا زارعی --- سمند

37- رضا کیانیان --- پاترول

38- کاوه سماک باشی --- پرشیا

39- امیر نوری --- پرشیا

40- ابوالفضل پورعرب --- پرشیا

41- امیر تاجیک --- زانتیا

42- جواد رضویان --- سوزوکی و پژو 206

43- رامتین خداپناهی --- پژو 206

44- امیر جعفری --- پرادو

45- مجتبی کبیری --- پرشیا

46- علیرضا دبیر --- پژو 206

47- علی دایی --- بنز و پرادو

48- نیوشا ضیغمی --- پژو 206

49- باران کوثری --- سمند

50- احسان خواجه امیری --- مزدا 323

51- شاهین آرین --– سوناتا

52- اشکان خطیبی --- پژو 206

53- حمید لولایی --- دوو سی یلو

54- مهران مدیری --- پرادو

55- حمید عسگری --- GEN2


56- بروز ارجمند --- مزدا 323

57- مسعود روشن پژوه --- پرادو

58- حسام الدین سراج --- پژو 206

59- بهروز افخمی --– پژو 405

60- احمدرضادرویش --- پژو 405

61- محمد سلوکی --- پژو 405

62- احسان علیخانی --- پژو 405

63- مسعود کیمیایی --- مرسدس

64- مجید اخشابی --- پرشیا

65- قاسم اقشار --- ماکسیما

66- جمشید مشایخی --- پژو 405

67- رضا عطاران --- پژو 206

68- مجید صالحی –-- پرشیا

69- محمد نصرتی --– ماکسیما

70- ایرج نوذری –-- پژو 206

71- مریم کاویانی --- پژو 206

72- علیرضا نیکبخت واحدی --- BMW

73- نگار فروزنده --- دوو سی یلو

74- شیث رضایی --- بنز

75- سپند امیرسلیمانی --- پژو 206

76- عاطفه نوری --- ماتیز

77- مهسا کرامتی --- پراید

78- مهدی مقدم--- دوو سی یلو

79- عبدالرضا اکبری --- پژو 206

80- علیرضا خمسه --- مزدا 323

81- عادل فردوسی پور --- زانتیا

82- گلشیفته فراهانی --- پرادو

83- بهزاد فراهانی --- پژو 405

84- جهانگیر کوثری --- پرشیا

85- رخشان بنی اعتماد --- ماتیز

86- مهتاب کرامتی --- پژو 206

87- اکبر عبدی --- گل

88- سیروس مقدم --- پژو 206

89- حسین یاری --- تویوتا کمری

90- خسرو شکیبایی --- پژو 206

91- آرام جعفری --- پژو 206

92- یکتا ناصر --- پژو 206

93- حسام نواب صفوی --- مگان

94- مهدی امینی خواه --- پژو 206

95- فرزانه کابلی --- پژو 206

96- لیلا اوتادی --- دوو سی یلو

97- حمید ماهی صفت --- اپل کورسا

98- فرزاد حسنی --- ماشین ندارد

99- افشین قطبی --- سوزوکی

100- ناصر حجازی --- سوزوکی

101- علی پروین --- ماکسیما

102- امیر قلعه نوعی --- بنز و پژو 405
 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 
 
  اگر مي‌خواهيد جذاب باشيد...
   

 همة ما علاقه‌منديم يادمان در دلهاي اطرافيان باقي باشد و اين تنها با سلاح خُلق خوش حاصل مي‌شود. هنگامي كه به خاطرات پررنگمان با آشنايان مراجعه مي‌كنيم افراد مهربان و خوش اخلاق از ماندگارترين شخصيت‌ها در ذهن و رحمان مي‌باشند. چنين ماندگاري در قلب‌ها آرزوي همه ماست و اين مهم به دست نمي‌آيد مگر آن كه از رموز آن آگاه باشيم‌.
    يكي از مهمترين رازهاي رسيدن به آن جذابيت است و قبل از هر چيز بايد بدانيم كه جذابيت چيزي غير از زيبايي است‌. شخص مي‌تواند صورت زيبايي نداشته باشد اما بسيار جذاب باشد و هم چنين مي‌تواند بسيار زيبا باشد اما اصلاً جذابيت نداشته باشد. جذابيت و گيرايي يك ويژگي كاملاً اكتسابي است و به راحتي مي‌توانيم صاحب آن باشيم‌:
    1 - ظاهري آراسته داشته باشيد.
    تميز و مرتب باشيد، هماهنگي و پاكيزگي شما، ناخودآگاه شما را جذاب مي‌كند. بعضي از افراد براساس تصوري اشتباه براي جذاب شدن به زحمت زيادي مي‌افتند و خود را به شكل‌هاي عجيب و غريبي درست مي‌كنند. مهمترين مسئله اين است كه مرتب و هماهنگ و در عين حال ساده باشيد. نامرتب بودن حتي حرفهاي قشنگ‌، مثبت و تأثيرگذار شما را ضايع مي‌كند. فرزندي كه هميشه پدر و مادر خود را آراسته و با ظاهري مرتب مي‌بيند، ظاهر آراسته فردِ ناآشنا او را نمي‌فريبد. چون ممكن است جذب ظاهر آراسته كسي شوند كه تأثير منفي او از اثرات مثبتش به مراتب بيشتر باشد.
    
    2 - بيشتر سكوت كنيد:
    غالباً افراد به اشتباه براي اين كه جذاب‌تر شوند، بيشتر شلوغ مي‌كنند و به خطا مي‌روند. سكوت‌، يك تأثير ذهني و رواني بسيار قوي مي‌گذارد. در سكوت‌، فرد پيرامون خود خلاء ايجاد مي‌كند و هر خلايي‌، جذب را سبب مي‌شود. آنها كه بيشتر صحبت مي‌كنند و كمتر مي‌شنوند از جذابيت خود مي‌كاهند، حال آن كه سكوت و گوش دادن بيشتر به واقع شما را عاقل‌تر و قابل اطمينان‌تر معرفي مي‌كند و اين زمينه‌اي مساعد براي صميميت بيشتر است‌. سكوتي سرشار از اعتماد به نفس سرچشمه صميميت است‌.
    
    3 - نرم و ملايم سخن بگوييد:
    هنگامي كه نرم و ملايم صحبت مي‌كنيد افراد را جذب خود مي‌كنيد و به راحتي مي‌توانيد بر روي آنها تأثير بگذاريد. آدم‌هاي خشن و داد و بيدادي افراد مناسبي براي اطمينان كردن‌، نيستند.
    
    4 - فرد محترمي باشيد:
    بي‌احترامي به خود، به ديگران و بي‌احترامي و بي ادبي در كلام و رفتار همگي از جذابيت شما مي‌كاهد. شما بايد هم در ظاهر آراسته باشيد و هم در باطن وارسته‌. افراد مؤدب و متين و محترم بي ترديد جذابند و اين جذابيت از درون موج مي‌زند.
    محترم و مؤدب و باشخصيت باشيد، خواهيد ديد خود به خود جذاب مي‌شويد.
    
    5 - زياد شوخي نكنيد اما بسيار تبسم كنيد:
    شوخي فراوان از انرژي ذهني و جذابيت شما مي‌كاهد چرا كه شوخي فراوان به تدريج مرزهاي لازم بين افراد را از بين مي‌برد متبسم باشيد كه تبسم به چهره شما جذابيتي عميق و ژرف مي‌بخشد. در تبسم‌، سنگيني و متانت و جذابيت است‌.
    
    6 - قاطعيت يعني جذابيت‌:
    كساني كه شخصيت قاطعي دارند و هدفها و ارزش‌هاي معيني دارند، بي‌استثنأ مي‌توانند افراد جذابي باشند. زيرا شخصيت‌هايي جذاب و تأثيرگذارند كه بسيار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند. به دنبال اهداف مشخصي بودن و به آنها رسيدن اعتماد به نفس زيادي به ارمغان مي‌آورد و جذابيت از وجود چنين شخصي موج مي‌زند.
    آسان بود، اين طور نيست‌؟ فكر مي‌كنم شما هم مي‌توانيد يكي از جذاب‌ترين و ماندگارترين‌ها باشيد. معطل نشويد دست به كار شويد! 
    

 
 
 |    نوشته شده توسط آیدین شیدا
 
 

pctfx3.3

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور